X
تبلیغات
چهره بلاگ

11  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 05:41 ق.ظ

خاطره‌ی تو کوچه ی احساس مرا پُر می کند
و زمان زمزمه ی قلب توست برای من .کاش پنجره ات را رو به خیالم باز می کردی
تا من در نگاهت پرواز کنم. . .

یه سوتی خیلی افتضاحی امروز پرونـدم ! کلی خودم خندیدم ! با خواهری بیرون بودیم ! از ماشین که پیاده شدم بعد چند دقیقه زنگ زده داشتیم حرف میزدیم که بهش میگم خواهری فک کنم گوشیم تو ماشینت جا مونده ! بعد ساکت موند ! گفت از دست رفتی ! حواست کجاست ! تو الان با چی داری حرف میزنی ! منو میگی مُردم از خنده ! یه وقتایی وقتی حواسم جم نباشه ٬ نمیفهمم دارم چیکار میکنم و اصن چی میگم !

...  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 05:40 ق.ظ

چرا مرد ها گاهی بیشتر بد میشن ! اصن چرا وقتی خشمگین و عصبی میشن صداشونُ میبرن بالا ! چرا تو زندگی دنبال ِ زور گویی هستن ! چرا مردها تو زندگی " مــن ٬ من " میکنند ! چرا تو زندگی ٬ زن ها باید مردا رو بیشتر از خودشون درک کنن ! پس کــی زن ها رو درک میکنه !

خیلی فکر میکنم به روابط زناشویی ! به زن و مرد ! فکر میکنم که میگن هردو مث هم هستن ولی مث هم نیستن ! فک میکنم چرا همیشه  همه چی تو چندماه ِ اول زندگی خوبه و بعدش همه چی عادی میشه ! همینجوری فک میکنم . . .  هعی فک میکنم !!! بعد پیش خودم میگم وای زندگی کردن و زندگی ساختن خیلی سخته ! پس کیْ میخوام خودمُ پیدا کنم ! کیْ میتونم  تحمل و صبرم ُ بسنجم ! فک کنم از اون دسته آدم ها باشم  که زیادی حرف میزنن و لی تو عمل مات و مبهوت مث مترسک فقط نگاه میکنن !

12  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 09:06 ق.ظ

یه وقتایی میشه حالم آنچنان خوب میشه که هر روز و هرشب به خودم میرسم ! آرایش میکنم  و ناخنامُ لاک میزنم ! موهامُ میبافم ! یه وقتاییی میشه کل روز ٬ عصرا میرم بیرون ! یه وقتایی میشه حالم آنچنان خوب میشه که دوست دارم به همه خوبی کنم و حال ِ همه رو خوب کنم ! یه وقتایی چیزای کوچیک شادم میکنه و از ته دل میخندم !یه وقتایی . . .  یه وقتایی مث این روزا ٬حال نمیکنم خودمُ تو آیینه نگاه کنم ! حال نمیکنم دستی به سر و صورت بکشم و ابروهامُ مرتب کنم ! یه وقتایی مث امروز حال نمیکنم برم بیرون و قدم بزنم و از هوای خوب بهاری استفاده کنم ! یه وقتایی مث امروز دوست دارم فقط تنها باشم و کسی سراغی ازم نگیره ! یه وقتایی دوست دارم  خودم باشم و خودم . . .یه وقتایی بدجور خوب و بد میشم ! تغییر احوال من ٬ این روزا خوب نیست !

+ دیشب چشمام ُ بستم و تمام خاطرات خوب و بد زندگیم مرور کردم ! گاهی لبخند میزدم ! گاهی گریه . . .  بعدش به این فکر کردم این همه واسه زندگی کردن ُ این کارو کنم و نکنم  و. . .  عمرم ُ تلف کردم ! حرص خوردم ! عذاب کشیدم و زندگــیم سیاه و سفید کردم!  آخرش چی . . .  مرور گذشته برام شده خاطره ٬ یا یه درد ! که تــُو عرض چند دقــیقه تو ذهنــم بیان و برن . . . به همین راحتی و سختــی! کاش کمی عاقلانه تر زندگی میکردم !   نتیجه اخلاقی این که " این روزا اگه زندگی واستون سخته ٬ اگه یکی دلتونُ شکونده و شما کنج اتاق تنهاییتون دارین غصه میخورین ! اگه دوس داشتین و نشد کاری کنین ! اگه زندگی برخلاف شما جریان داره ! اگه آرزوهاتون فعلا برآورده نشده ٬ به خودتون سخت نگیرین چون بعد مدتی مثلا شش ماه و یا یکسال شما هم چشماتون ُ میبندین و برمیگردین به گذشته و میبینید  که ما آدم ها تو زندگیمون یا نقش داشتیم یا نه ! گاهی به عنوان   تماشاچی بودیم و میخواستیم کاری کنیم ولی نشد و نذاشتن و نخواستن  و گاهی نقش اصلی داشتیم و باید کاری میکردیم و کوتاهی کردیم ! و در نتیجه افسوس ! میدونیم زمان حلال ِ همه چی هست :) ولی بازم ناآرامیــم .

//..  چاپ

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 12:31 ب.ظ

زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند . . .

این روزا اکثر آدم هایــی که میشناسم حساس و شکننده شدن ! از کوچیک تا بزرگ !از پـــیر تا جوون ! تا منم میخوام حساس بشم همــه غُر میزنن ! میگن بچه شـــدی :) ! اصن تنهایی ناز ِ خودم ُ میکشــم! تنــهایی فدای ِخودم :)) والآ این روزا هرکی یه کاری میکنه منت میــزاره .

+ باز همْــ منُ دلتنــگی! خیالی نیسْ این روزا هــم میگذره . . .

ترس  چاپ

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین‌ماه سال 1393 در ساعت 12:30 ب.ظ

پشتِ تمامِ خبر‌های بد، یک خوش خبری پنهان است.

همیشه با من می‌گفت: دنیا همان قدر که زشت است، زیباست.

خیلی جالبه یه مدتی خواستگار پیدا نمیشه و هوا کاملا صاف ِ بعد٬ از دیروز تا امروز خواستگار پشت خواستگار !!  واقعا سخته واسه زندگی تصمیم بگیرم ! و مث همیشه جوابم منفی بود و هست ! مامانم ناراحت ِ از اینکه چرا من بدون دلیل اونا رو رد میکنم و واقعا خودم نمیدونم چرا حتی یک دقیقه بهشون وقت نمیزارم و درموردشون فکر نمیکنم ! و دلیل قانع کننده پیدا کنم برای رد خواستگارا ! نمیدونم میخوام با خودم چیکار کنم ! تکلیفم با خودم مشخص نیست ! همه چی رو مسخره میگیرم و الکی خوشــم ! سخت گیر نیستم ولی تو وجودم یه حس بدی هست بنام تــرس !


..........  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 07:28 ق.ظ

.....  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 07:26 ق.ظ


مشق نام لیلی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1392 در ساعت 07:23 ق.ظ


دید مجنون را یکی صحرا نورد

در میان بادیه بنشسته فرد
کرده صفحه ریگ و انگشتان قلم
میزند با اشک خونین این رقم
گفت ای مجنون شیدا ، چیست این؟
می نویسی نامه  ، بهر کیست این؟
گفت مشق نام  لیلی میکنم
خاطر خود را  تسلی میکنم
چون میسر نیست من را کام او

عشق بازی میکنم با  نام  او .



یاحسین  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 22 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 12:54 ق.ظ

 

....  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 8 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 03:25 ق.ظ

عــــــزیـــــز دلــــــــــم..


چــه تفـــاوتـے مــے کنــــد کـــه آنســوے دنیــــا باشـــیم..


یـــا فقــــط چنــــد کـــوچـــه آن طـــرف تــــر..


پــــاے عـــ♥ــــشق کــه در میـــان باشــــــد..


دلـــ♥ـــتنگـــے..!


دمــــــار آدم را در مـــے آورد.!

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 07:54 ق.ظ


یــــــکـــــ شــــــب هــــــواے گـــریـــــه

یـــــکــــ شــــــب هـــــــواے فــــریــــاد

امشــــــــــبـــــــ

دلـــــ♥ـــم هــــــــواے تــــ♥ـــو کــــــرده

من بدون تو  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 1 آبان‌ماه سال 1392 در ساعت 07:31 ق.ظ

من بدون تو .... بی اعتبارترین زن زمین خواهم بود

راضی به بی تو بودن نمی شود دلم

بدون قلب مهربان تو ... تنهاترین دلم

و بی نگاه تو ... سردترین نگاه

دل بدونِ تو ... خاموش و ساکت است

روزم بی صدایِ تو ... شب نمی شود

تو .. همان دستی هستی

که تکان می دهد آبهایِ راکدِ دلم

بی موجِ دستِ  تو

دلم .... نو نمی شود

هرگز نخواستم دلت را مالِ خود کنم

اما ... بی دلت ... روزگارم  سر نمی شود

بستم چشمِ خود به رویِ هر چه دلگیر است

با نگاهی به غیر از نگاهِ دل ...

 هیچ دری ...در هیچ کجا باز نمی شود ...

با من و دلم بمان ... تا حس بودنم رقم خورد ...

حالِ دل خراب است و بی وجودِ تو ...

هرگز  این دلم ... درمان نمی شود

این منم  چاپ

تاریخ : پنج‌شنبه 18 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 11:56 ق.ظ

این منم ...

زنی در آستانه ی احساسی که به هیچ سرانجامی هم نمی رسد

و .. من .. زنده ام با این  حسِ خویش ...

این منم ...

 زنی با یک دنیا آرزو ... آرزوهایی که به پایان نمی رسند

این منم ...

زنی با یک دنیا خاطره ... خاطراتی که جز با پیری یا که مرگ به آخر نمی رسند

آری این منم ...

 که تکرار می شوم در میانِ زندگی ..

هر روز تکرار می شوم .. در میانِ  ثانیه ها ..

و در هر نفسم .. تکرار می کنم عاشقانه هایِ تو را

از این تکرار .. قلبم می لرزد

از این تکرار .. روحم می تازد

از این تکرار .. زندگی را .. زندگی می کنم هر روز

از این تکرار .. دل را .. عشق را .. نفس می کشم هر روز

از این تکرار .. من به اوجِ حسی میرسم به نامِ ( بودن )

من ..........

هستم .........

و من ....

در میان ثانیه هایی که هرگز تکرار نمی شوند .. تو را تکرار می کنم مدام

و از تکرارِ تو در لحظه های خویش غرقِ لذت می شود دلم

بمان در ثانیه هایِ من

عاشقم به نگاه کودکی ام  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 06:52 ق.ظ

 

عاشقم به نگاهِ کودکی که در نگاه خود .. همه چیز رنگ سادگی دارد

عاشقم به حس و حالِ کودکی که غمهایش را با اشک

و شادیهایش را با خنده های طولانی فریاد می زند مدام

و سکوت برایِ او نشانه ی خشم است

و نمی ترسد از اینکه زار بزند گاهی

و غمهایش را ببارد بر سر و رویِ زمین و زمان

و نمی هراسد از قهقهه اش

و با خشمش نمی جنگد

فرو نمی برد بغضش را

از ترسِ دلگیر شدن اطرافیان خویش

یا از ترسِ توبیخ شدنش

عاشقم به نگاهِ کودکی که طوفان را ندیده است هنوز

با ترسها غریبه است و نمی داند هنوز که زندگی سخت است

نگاهِ کودکی که خشمش را نهان نمی کند در خود

نگاهِ کودکی که عشق را نمی کُشد در خویش

کاش نگاهِ کودکی ام ... گُم نمی شد در غبارِ جاده های زندگی

کاش همیشه با من بود .. تا که من ..

در امواجِ قشنگِ آن رها می شدم از هر چه هست و نیست

کودک درون من  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 2 مهر‌ماه سال 1392 در ساعت 06:51 ق.ظ

 

کودک درون من امروز .. در این هوای سرد و پاییزی .. به دنبال بهار خویش می گردد

خورشید نزدیک است .. اگر عجله کنم ..تا شب نشده می رسم به آن

گـــــاهی  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 26 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:38 ق.ظ

۩۞۩


گـــــاهی وقتهـــا آدمهــــا ،

از یکـــ جایی به بعــــــد ،
از یکـــ روزی به بعـــــــد ،
از یکـــ (( نفــــــــــر )) به بعـــــد ،
دیگــــــــر هیچ چیز برایشان معنی ندارد.
نه رنگـــ ها ،
نه خیـابانهـــا ،
نه فصلهــــــــا….
گاهـــــــی وقتهــــا آدمهـــا
از یک نفــــــــر به بعــــــد فقط دلتنگ اند

ومن . . .

بی نهایتـــــــــ دلتنگم. . .

  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:29 ق.ظ


در عمقِ شب ...

آنجا که ستاره ها ... تا همیشه تنهایند.

 آنجا که دستِ هیچ بشری به آن نمی رسد ...

جاییست لبریز از سکوتِ دل ..

سکوتی که لبالب از فریادهایِ دلِ بیقرارِ شب زده است

بنشین ..  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:25 ق.ظ

   بنشین ..

تا فراموش کنیم غرش باد

و دل بسپاریم به آوای نسیم

زندگی را بگذار تا که بتازد بر ما

من و ما را چه هراس از طوفان

آفرین بر دل بارانی تو

که لبخند بر لب

سپری می کند این دوران را

فردا روز دگر و تو شخص دگری خواهی بود

پس لبخند بزن بر دل خود

بشکن رنج و تب و بوران را

♥  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:25 ق.ظ

باز هم  می رویم  ...

باز .. رهِ مهرِ تو را می پویم ..

و در هر نفسم ..  

نفسِ گرمِ تو را می جویم ..

حسی به نام اشک  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:24 ق.ظ

گوشه ای از حیاطِ ذهنِ خود نشسته ام

پر از بغضی که باران نمی شود

سعی می کنم فکرای قشنگ بکنم

اما فکرم هزار جاست و جمع نمی شود

و من در آستانه ی حسی نشسته ام

به نامِ اشک .....

در جایی که .....

اشک هم .....

قرارِ دلِ بیقرارِ من نمی شود

خدایا  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:23 ق.ظ

 

 تو را شکر می گویم .. بابت هر چه که دادی با عشق

و ندادی با حکمت خود

اگر چه گاه می سوزم در جهنم آدمها ...

باز هم ممنونم از آرامشی که

میدهی به من از سر لطف

نفس بکش دلم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1392 در ساعت 08:22 ق.ظ

 

من اگر که گاه ... حرفهایم قشنگ و شاعرانه می شوند

من اگر که گاه ... نفس هایم را عاشقانه می کشم

من اگر که گاه ... در نبض لحظه ها چون رود جاری می شود دلم

می خواهم به خودم ثابت کنم که ....

می توان با همه ی غمها و مشکلات باز هم نفس کشید

می توان وقتی در میان راهِ زندگی خسته است دلم ..

دوباره تکیه کرد به زانوانِ خویش ...

وقتی همه ی حسم را جمع می کنم یک گوشه در دلم ...

و بعد ... جایی ... شاید کنارِ برکه ای ... یا کنارِ حتی یه شاخه گل

حسم را می ریزم در نگاهم و می ریزم به پایِ این تصویرهایِ قشنگ

می خواهم به خودم ثابت کنم ...

که می توان در میان گریه ... خنده کرد

که می توان با یک قطره هم ... رویشی دوباره داشت

که می توان در دلِ کویر ...زایشی دوباره داشت

که می شود بارور کرد .... کویرِ دل

که می شود باور کرد خنده را

که می توان .....

که می توان عاشقانه زندگی را نفس کشید

خدایا  چاپ

تاریخ : دوشنبه 14 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 08:47 ق.ظ

دل به دریا می زنم دیگر بار  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 07:59 ق.ظ



دل به دریا می زنم دیگر بار ...

 دور می گردم از همهمه ی آدمها ...

تا که شاید برسم به حریر مهتاب ... تا که شاید برسم به آرامش خواب .....

نمی دانم در تو چیست ای آسمانِ ابریِ تیره .. که می برد مرا تا همیشه به دوردستِ دلم  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 07:57 ق.ظ

 

به یادِ تپشهایِ گرمِ دلم ..

می کشم عکسِ قلبی به رویِ بخارِ این شیشه ..

می روم .. به دورهایِ دورِ خاطره ها ..

به آنجا که .. من و تو .. تا همیشه ما میشه ..

می نشینیم .. دوباره کنارِ یکدیگر ..

تا که شاید .. 

(  عشق  )  ..

از ما  راضی شه ..

امروز روز دیگریست  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 07:52 ق.ظ

 

چشمانم را می بندم

و چنان در عطر گل و آوای نسیم غرق می شوم

که دیگر هیچ ازدحامی

نمی تواند آرامش ذهنم را به هم زند

آی آدمهای شتابزده .. لختی درنگ کنید ..

خوشبختی در دو قدمیتان

و شما به دنبالش گرد جهان می گردید ..

امروز روز دیگریست ..

کاش تازه تر شویم .

در من زنی جاریست  چاپ

تاریخ : یکشنبه 13 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 07:50 ق.ظ

 

در من زنی جاریست ...

که چون شب می شود با ماه می گوید ...

حرفهای نهانش را

در من زنی جاریست ...

که بر بال خیال خویش می پرد شادان

درمن زنی جاریست ...

که زیر نور مهتاب ...

موهایش را شانه می زند هر شب

در من زنی جاریست...

که می نوشد ...

قطره های باران را

چه دلگیر می شود این زن ...

در آن هنگام که ماه آسمانش نیست

چه دلگیر می شود این زن ..

. در آن هنگام که می بندند بالهایش را

چه دلگیر می شود این زن ...

در آن هنگام که ابرهای سرد و دودی رنگ ..

می دزدند مهتابش

چه دلگیر می شود این زن ...

در آن هنگام که آسمانش غرق اندوه است و بارانی نمی بارد

....  چاپ

تاریخ : سه‌شنبه 8 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 12:00 ق.ظ


در سکوت ..

می شود به حسِ فریادی رسید ..

بر سر تمامیِ آنهایی که تو رانمی فهمند ..

بی آنکه خودت را برایِ فهماندنِ خود به دیگران .. خسته کنی

حیف از انرژی و وقتی که صرفِ نا لایقان شود ..

من هیچوقت داد نمی زنم بر سرِ آنانی که نمی فهمند من و دلم ..

چون لایقِ شنیدنِ فریادهایِ من نیستند..

سکوتم را به آنها پیشکش می کنم و نگاهی

که لبریزِ از بی تفاوتیست و لبخندی که حکایت از صبوریم دارد ..

بگذار خیال کنند که حق با ایشان است ..... چه فرقی دارد وقتی حقی

پایمال شده است .

خدایا .. کمک می خواهم .. پناهم باش .. دوست می خواهم .. تو یارم باش  چاپ

تاریخ : دوشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1392 در ساعت 11:53 ب.ظ


سرچشمه یِ هر شعری .. جاییست که احساسمان آنجاست ...

گاه در میانِ آبیِ بیکرانه یِ دریا .. یا جایی در اوجِ آسمان

گاه در سایه یِ یک درخت .. یا کنارِ نهرِ آب

و گاه ... در یک نگاهِ بارانیست ...

در نگاهی که عاشقانه دوخته شده به لبِ احساسِ دلِ عاشقمان ...

این چشمه تا زمانی می جوشد که حسی هست ..

بی احساس ...

این چشمه می خشکد ...

بی احساس ...

دلهامان در بی حسیِ مطلق ..

می میرد .. می پوسد ...

خدایا .. هیچوقت مگیر از من ..

احساسم را ..

حتی اگر که قرار است تا ابد ببارم در خود

میرم تا که بسپرم دلم را به سرزمین خواب  چاپ

تاریخ : شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 01:16 ق.ظ

 

می رم تا که بسپرم

دلم به سرزمین خواب

به نا کجای قصه ها

به قله های آرزو

به باغ پر ستاره ی امید

می رم تا که بسپرم دلم به شب

به تب

به غرش نهفته در سرای قلب

می رم تا به صبح .. بغل زنم ستاره ای

آن پر شرر ستاره ی بخت خفته را

شاید که با طلوع دوباره ی خورشید زندگی

بیدار شود این دلم .. کنار بخت رمیده اش

شاید که با سحر

تازه تر شود دلم

زنده تر شود دلم

مرد قصه های دل من .. چه قشنگ می بویی .. عطر احساس مرا  چاپ

تاریخ : شنبه 15 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 01:14 ق.ظ

 

مردِ قصه هایِ دلِ من  .. چه قشنگ می بویی .. عطرِ احساسِ مرا ..  

چه قشنگ .. همچون  نبضِ حیات ..

عشقِ مرا ..  

 در رگِ ثانیه هایِ دل خود می جویی ..

تو مرا .. عشقِ دلت می نامی ..

و درونِ دلِ من .. همچو  نیلوفر و یاس ..

چه صمیمانه .. چه قشنگ ..

با تمامِ دلِ خود .. می رویی ..

 

مرد قصه های من.عجیب ترین حسِ دلم رادر قصه هایِ دلِ تو می بینم.در قصه های دلم بمان

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 05:02 ق.ظ

در نگاهی نو .. امروز و هر روزم را رنگ دیگر می زنم  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 02:24 ق.ظ

 

در نگاهی نو .. امروز و هر روزم را رنگ دیگر می زنم

شاید چشیدن طعم حقیقت به مراتب

بهتر باشد تا شیرینی سرابی که تشنه تر می کند مرا

دیر می شود اگر بمانم در سراب آرزو  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 02:23 ق.ظ

صدایی می خواند مرا به نام

دیر می شود اگر بمانم در این سراب آرزو

تشنه تر شدم در خیال یه جرعه آب

تا به کی غرور خسته ام رود به زیر پا

تا به کی کشم ستم از این دل رمیده از قفس

بس است مرا دگر

حیف از من و دلم

گرمم کن اشک  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 12 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 02:23 ق.ظ

تو گرمم کن ..

ای صمیمی ترینم ..

صادق ترینم ..

همیشگی ترین همنشین من ..

اشک من ..

تو گرمم کن ..

دوستت دارم  چاپ

تاریخ : شنبه 8 تیر‌ماه سال 1392 در ساعت 08:27 ق.ظ

                                 
لبهایم که تشنه و دلتنگ می شوند باران را می بوسم
من این جا زیر بارانم

وقتی که بسیار از تو دورم و تو را می خواهم باران را می بوسم؛ او تو را قطره قطره در من فرو می ریزد خاطرت باشد ؛ ما هر دو زیر یک آسمان زندگی می کنیم در آن سوی باران ها من به تو و بوسه و باران ایمان دارم و قاصدک ها به تو خواهند گفت که دوستت دارم  زندگی شاید همین فاصلۀ خیس  بارانیست
که تو را به من پیوند می زند

  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 08:40 ق.ظ

 

 

 

( تا همیشه عاشق باش دلِ من  ) ..

که بی عشق .. نفس کشیدن سخته ..

که بی عشق .. تفاوتِ رنگها را نمی فهمی ..

که بی عشق .. محال است لذت ببری از صدایِ گنجشکان ..

یا  که لبریز شوی  از حسِ قشنگِ  باران ..

یا که  لبخند بزنی به رویِ رقصِ دلبرانه یِ بید .. با سازِ عاشقانه یِ باد ..

 

با  قطره هایِ زلالِ عشق .. می شود  باران شد

با قطره هایِ زلالِ عشق .. میشود سیراب کرد یا که سیراب  شد

با  قطره هایِ زلالِ عشق .. می شود مطهر شد

با قطره هایِ زلالِ عشق .. می شود خندید

با قطره هایِ  زلالِ عشق .. حتی می شود .. عاشقِ غم ها شد ..

  چاپ

تاریخ : جمعه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 12:31 ق.ظ

باز هم جمعه مانده و من و یک دلِ غمگین

باز هم جمعه مانده و من و یک غمِ سنگین

اما باااااااااز هم شکر. بسیاااااااااار در بسیااااااااااااار شکر می کنم تو را ..

لطفا مشو یک لحظه  هم از بندگان خود .. جدا  ..

با اینکه آخرش  نفهمیدم حکمتِ آفرینش و مرگت را ..

دلخوشم به این نفسی که همین الان .. دارم عاشقانه می کشم ..

و به این نتیجه رسیدم که زندگی .. ( همین یک نفس است ) ..

همین یک نفسِ عاشقانه ای که می کشد دلم .. ( مرا بس است ) ..

خدایا کمی باران مرا بس است .. بر من و لحظه هایِ دلم .. چرا نمی ب  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 4 اردیبهشت‌ماه سال 1392 در ساعت 01:14 ق.ظ

 

خدایا کمی باران مرا بس است

تا که گرم کند .. وجودِ سردم را

کمی باران مرا بس است

تا که قطره هایِ آسمانِ تو

تن پوشِ تنِ لُختِ لحظه هایم بشود

خدایا کمی باران مرا بس است

تا حس کنم تمامِ ابرهایِ آسمانِ تو

تختی از حریرِ احساسند

که می توان سر بر بالشِ نرمشان گذاشت

و تا ابد .. در خوابی دلنشین و شاد .. خوابهایِ شادمانه دید

خدایا ..

کمی ..

باران ..

مرا بس است ..

بر آسمانِ دلم .. پس چرا .. نمی باری ؟؟

  چاپ

تاریخ : جمعه 30 فروردین‌ماه سال 1392 در ساعت 11:49 ب.ظ

  

پشتِ پنجره یِ انتظارم

همیشه مردیست

با لبخندی مهربان و نگاهی که می لرزاند همه ی وجودم را

پشتِ پنجره یِ انتظارم

همیشه مردیست

مردی که می آید که بماند .. مردی که مسافر نیست

پشتِ پنجره یِ انتظارم

همیشه مردیست

مردی با قلبی عاشق .. قلبی که تپش هایش .. قراریست برایِ دلِ بیقرارِ من

مردی که اسمم را قشنگتر از همه یِ مردمانِ عالم صدا می زند

و صدایش ..

وای از صدایِ او .. که می لرزاند سر تا به پایِ وجودم را ..

و من ..

چه خوش خیالم که می پندارم ..

از پشتِ پنجره ..به جهانِ من .. راهی هست ..

و من ..

چه خوش خیالم که می پندارم ..

بر رویِ ابرهایِ خیال ..

می توان .. یک خانه ساخت ..

خانه ای .. با یک پنجره ..

به سویِ مردِ ایده آلِ من ..

مردی که من هم ..ایده آلِ او هستم ..

( تعداد کل: 554 )
   1       2       3       4       5       ...       14    >>

اسلایدر

مرجع کد آهنگ

sun boy