X
تبلیغات
رایتل

ببار قطره قطره یِ دلت را بر من .. تا قطره قطره بنوشم .. اسرارِ ت  چاپ

تاریخ : چهارشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1391 در ساعت 06:40 ق.ظ

 

می فهمم تو را .. ( آسمان ) ..

بگو که تو هم دلِ مرا می فهمی ..

زمزمه کن درِ گوشم ..

نجوائی  .. کلامی .. حرفی ..

می فهمم تو را .. ( آسمان ) ..

می فهمم همه یِ سِر و رازِ دِلَت ..

می فهمم تمامِ سروده هایِ قلبت را ..

سروده هایی که می نوازی همیشه  ..

و با آنها ..

می نوازی دلِ محتاجِ نوازشِ دیوانَم ..

نظرات (4)
دو دوست در بیابان همسفر بودند. در طول راه با هم دعوا کردند. یکی به دیگری سیلی زد. دوستی که صورتش به شدت درد گرفته بود بدون هیچ حرفی روی شن نوشت: « امروز بهترین دوستم مرا سیلی زد».
آنها به راهشان ادامه دادند تا به چشمه ای رسیدند و تصمیم گرفتند حمام کنند.
ناگهان دوست سیلی خورده به حال غرق شدن افتاد. اما دوستش او را نجات داد.
او بر روی سنگ نوشت:« امروز بهترین دوستم زندگیم را نجات داد .»
دوستی که او را سیلی زده و نجات داده بود پرسید:« چرا وقتی سیلی ات زدم ،بر روی شن و حالا بر روی سنگ نوشتی ؟» دوستش پاسخ داد :«وقتی دوستی تو را ناراحت می کند باید آن را بر روی شن بنویسی تا بادهای بخشش آن را پاک کند. ولی وقتی به تو خوبی می کند باید آن را روی سنگ حک کنی تا هیچ بادی آن را پاک نکند.»
به یک پلک تـــو مـی‌بخشم تمـــام روز و شب‌ها را
که تسکین می‌دهد چشمت غم جانسوز تب‌ها را

بخوان! با لهجه‌ات حسّی عجیب و مشترک دارم
فضا را یک‌ نفس پُر کن بـــه هــــم نگذار لب‌ها را

به دست آور دل من را چه کارت با دلِ مردم!
تو واجب را به جا آور رها کن مستحب‌ها را

دلیلِ دل‌خوشـــی‌هایم! چه بُغرنج است دنیایم!
چرا باید چنین باشد؟... نمی‌فهمم سبب‌ها را

بیا این‌بار شعرم را به آداب تو می‌گویم
که دارم یاد مــی‌گیرم زبان با ادب‌ها را

غروب سرد بعد از تو چه دلگیر است ای عابر
برای هــر قدم یک دم نگاهــی کن عقب‌ها را
گنجشک میخندید به اینکه چرا من هرروز بی هیچ پولی برایش دانه میپاشم ،
من می گریستم به اینکه حتی گنجشک هم
محبت مرا ازسادگی ام میپندارد........
نام :
پست الکترونیکی :
وب / وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد

کد موزیک الما

قالب وبلاگ